سِلِبریتیهای سبز در سرزمین سیمکارتهای سفید و سِلِبریتیهای سیاه، روزنههای نور در خانۀ ظلمتپوش؛ جانهای بیعقده؛ انسانهای شریف و هنرمندان ملی که با دل خونین لب خندان میآورند.
بر خاکستر اقتصاد فروپاشیده در جامعهای که جان دادن خویش را به تماشا نشسته است، طبقۀ متوسطی که زیر آوار تورم دفن شده و جز شَبَحی از آن بر جای نمانده و فقر استخوانسوز دامنگستر که پوچگرایی (نیهیلیسم) و زیست غریزی (تنازع برای بقا) را به سوتهدلان بیافق تحمیل میکند: تراژدی بازگشت به «وضع طبیعی» در بیان توماس هابز.
هویتِ سلبریتی در خاستگاه خود، یعنی مغرب زمین، هرگز از «مسئولیت اجتماعی» جدا نبوده است، چندان که با این ویژگی شناخته میشود و در این گوشۀ جداافتاده از جهان، با بادیگاردهای عبوس و زرقوبرقهای خیرهکننده... پیش چشم مردمی که نفسهایشان آشکارا به شماره افتاده است.
راست این است که همهچیزمان به همهچیزمان میآید، ما حتی مقلدان خوبی هم نیستیم. نه مثل چین در مسیر توسعه گام گذاشتیم و نه مثل روسیه دغدغۀ منافع ملی را داشتیم
برچسب:
نویسنده: پارسا بهرامی