خرید بک لینک

شعر منزوی تصویر گویای فروپاشی پیوندهای اجتماعی، از طرفی (دستانی که نیست تا پلی به زیستن باشد؛ به دوست داشتن و دوست داشته شدن) و رخت بَستن امید به‌مثابۀ امری وجودی و اگزیستانسیل (صبحی که ظلمت را به عقب برانَد و جان فِسرده را به میهمانی گنجشک‌ها ببرد) از طرفِ دیگر است. فراوانی زنجیر را هم باید اشارتی به اختناق و خصومت آن با آزادی انگاشت و با انسان که تمام پویه‌اش به سوی آزادی است:

چنان که ابر گره خورده با گریستن‌اش/ چنان که گُل، همه عمرش مسخّر شادی است/ چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختن است/

فریادْ زیرِ آب

تمام پویۀ انسان به‌سوی آزادی است (محمدرضا شفیعی کدکنی).

باری؛ مرگ تراژیکِ دختر لُر که دفتر زندگی‌اش در دیباچۀ عُمر یعنی فصل شگفت نوجوانی که بزنگاه بلوغ و دیده‌وَر شدن است، بسته شد یکی از هزارها مرگی است که در غیاب دست‌های مهربان و نگاه‌های نگران روی می‌دهد. در فقدان ترس‌انگیز هر آنچه چراغ امید را در سَرسَرای روح بَرمی‌افروزَد و جان خو کرده به تاریکی و سَر فروهِشته در مغاک مرگ را، به روشنانِ جهان فرامی‌کِشد تا از زندگی جز زمینی سوخته برای مرگ باقی نگذارد؛ چه فرصت برای نبودن ونزیستن و سَربه سَر شدن با هفت‌هزارسالگان بسیار است.

مرگ غریبانۀ یَسنا شجاعی که از مِهر مادر محروم بود و سایۀ پدر بَر سَر نداشت، حکایتِ تنهایی ویرانگر انسان در جهان ظلمانی و جامعۀ بحرانی است. وگرنه دخترک را چه کار با مرگ؟ او که سبوی جانش باید از شور زندگی لبریز باشد، و با برق چشمانش بذر امید بپاشد در برهوت باور مادر و کویر خاطر پدر.

اتمیزه شدن جامعه و در پی آن تنها شدن شهروندان که خودْ حاصل گسیختن پیوندهای اجتماعی و عاطفی است و از ضعف یا نابودی نهادهای پشتیبان همچون سَمَن‌ها (سازمان‌های مردم‌نهاد) و خیریه‌ها سَربَرمی‌آوَرَد، کِشتگاه خودکشی است. خودکشی به‌مثابۀ گونه‌ای از مُردن که اگرچه در گذشته نیز نمودهایی داشته است، اما تبدیل شدن آن به پدیده‌ای اجتماعی با سویه‌های جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و گاه فلسفیْ محصول جهان مدرن است؛ پدیده‌ای سختْ پیچیده که هرگز نمی‌توان آن را تک‌علتی فهمید یا با مرگِ اختیاری نامیدن‌اش، از ژرفای فاجعه کاست!

به شعر منزوی بازمی‌گردم و چارۀ مصاف با خودکشی را در پناه بردن به رقیبان آن می‌جویم. در پیوند دست‌ها با یکدیگر، در گسیختن زنجیرها و گشودن راهی به رهایی و دویدن در پی آواز زندگی برای گریختن از کمندِ مرگ که به روایت حکیم توس همه یکسر شکارِ اوییم:

شکاریم یکسر همه پیش مرگ/ سری زیرِ تاج و سری زیرِ تَرگ (شاهنامه. بیت ۹۲۴).

شقیقه‌ام تیر می‌کِشد؛ بغضی گرانْ راهِ نفس را بسته و اندوهی سترگ بر جانم سایه افکنده است. به یسنا می‌اندیشم؛ در لحظه‌های سیاهِ پایان. از خود می‌پرسم بر آدمی چه باید برود که این‌سان بی‌‎پروا به کشتن خود برخیزد؟!

برچسب: نویسنده: پارسا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 23:10

صفحه بندی