بیریشگی در این معنا، نبودِ مرجعی عاطفی یا نمادی خانوادگی نیست، رخت بَستن امکانی برای بازشناسی خود در آینۀ دیگران است. فرد در مواجهه با این خلأ، ناگزیر به باز- تفسیر خود در جهانی است که حافظۀ مشترکْ دیگر کار نمیکند و از چارچوبهای تثبیتشده نشانی نیست.
مرگ پدر و مادر ساختار روانی فرد را در هم میکوبد. چندان که دیگر فقط با غیاب مواجه نیست، بلکه با اختلال در روایتِ زیستۀ خود دست به گریبان است؛ روایتی که تا پیشاز فقدان، بر نوعی مخاطب داشتن بنا شده بود. انسان فقط با خاطرات زندگی نمیکند. با امکانِ بازگویی آنها با مخاطبانی معتبر به زندگی خود نیز معنا میبخشد. با مرگ پدر و مادر، چراغ بخشهای وسیعی از مجتمع خاطرات خاموش و حافظه متروک میشود. در این وضعیت، خاطره دیگر ابزارِ ارتباط نیست، ابژۀ انزواست. فرد، هرچه بیشتر خاطرات را میکاود، از امکان کنش در اکنون تهیتر میشود. این گسست زمانی، به تعلیق در موقعیت سوژۀ انسانی منجر میشود؛ وضعیتی که در آن، فرد میان گذشتۀ بیمخاطب و اکنون بیپناه معلق مانده است.
بیریشگی، همواره صورت عینی ندارد؛ گاه بهصورتِ فروپاشی مراجع درونی پدیدار میشود. همچون ذهنی که در پیِ فروریختن پناهگاههای تثبیتشده (پدر و مادر)، دچار سردرگمیِ موقعیت، زمان و روابط میشود. در اینجا، خانه دیگر فضایی مکانمند نیست، بلکه صحنهای تهی از معناست. نگارنده خانۀ آبادی را به یاد میآوَرَد که بعد از درگذشتِ مادر به دخمهای تاریک و ترسناک تبدیل شد. این درونمایه در سینمایی «پدر» ساختۀ به یاد ماندنیِ فلوریان زلر، به شکلی هولانگیز تصویر شده است. جایی که شخصیت اصلی (با بازی درخشان آنتونی هاپکینز) در بین اشیا، آدمهای آشنا و دیالوگهای تکراری، ناگهان خود را در خلأ ادراکی مییابد و دچار بیقراریِ وجودی- مکانی میشود. این بیقراری، بهمثابۀ وجهی از بیریشگی، نه از فقدان عشق، که حاصل فروپاشی منطق درونیِ زیستجهان است. بیریشگی در چنین سطحی، از دست رفتنِ توان تفکیک است: فرد نمیداند چگونه به گذشته بازگردد، و اکنون را چگونه فهم کند. پدر و مادر، نه فقط ناظران خارجی، بلکه نظام تثبیتِ معنا هستند. با فقدان آنها، امکان موقعیتیابیِ روانی و شناختی مختل میشود
برچسب:
نویسنده: پارسا بهرامی