خاک هم دامنگیر است و هم مهر گُسل، هم آدمی را به زادبوم فرامیخواند، به آنجا که دیده به جهان گشودهای؛ به وطن و نیز چنان است که با مُردن و خفتن در دامن او، نرمنرمک از یادها میروی و از تو جز خاطرهای بر جای نمیماند. همْ در این سیاق سوگناک است که پیشنهاد رندانه و خوشباشانۀ آن شاعر امروزین، بر دل مینشیند:
چایت را بنوش/ نگران فردا نباش/از گندمزار من و تو/ مُشتی کاه میمانَد برای بادها...
باری؛ در جهان غبارآلود قدیم که انسان با سنگ و درخت و زمین دوست بود و نبضش با نبض طبیعت میتپید و به وام از سپهری (1307- 1359ش)، قانون زمین را نمیشکست و حتی اگر تب داشت به مهتاب بَد نمیگفت، حالِ خاک خوب بود. نه از شویندههای شیمیایی خبری بود که پاکیزگیاش را بیالایند و هر روز هزارها لیتر زهر کُشنده در کامش فرو ریزند، نه از تکنولوژی که با نابودی جنگلها و از ریشه برکندن درختان در به روی فرسایش آن بگشایند و نه از جرثقیلها که برای پی افکندن آسمانخراشها سینهاش را بشکافند و زخمهای کاری بر تنش بنشانند.
در دنیای فنسالار امروز که علاءالدینِ علم جدید، غول تکنولوژی را از چراغ جادو فراخوانده تا جهان را آنِ خود کند و در پهنۀ اقتصاد، بیشینه کردن سود و انباشت بیامان سرمایه حرف اول را میزند قربانیِ نخست، طبیعت است که برای استخراج منابع انرژی تفالهاش میکنیم و در طبیعت این خاک است که با شتابی وهمانگیز فرسوده میشود و زیر فشار فزایندۀ جمعیت و گسترش دامنۀ نیازهای غذایی، از باروَری بازمیماند. راست این است که از زمین زایا و خاک رویان جز مَغاکی تیره و کویری تفتیده بر جای نمانده است و ما اکنونیان، بیاعتنا به حقوق حیاتی نسلهای آینده در مسیر نابودی زندگی به پیش میتازیم و نیک اگر بنگریم بَر شاخ نشسته و بُن میبُریم.
برچسب:
نویسنده: پارسا بهرامی